درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《9》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《9》

روبه روی حرم امام زاده بودم و به اون گنبد قشنگش نگاه میکردم که صدای امین پیچید تو گوشم
-عجب جای قشنگیه اینجا
با اخم به سمتش برگشتم و گفتم
-چرا اومدی
-خودت چرا اومدی
به سمت بازار قدم برداشتم
-اون شهر دیگه برای زندگی کردن سمی شده بود
-سنگین بود جمله ،اما اومدم ببرمت با خودم
-ببری ، مگه کشکه
-شوکا باید برگردی

خواهشا امین تو دیگه حداقل درکم کن ، تو که خوب میدونی چی شده
-دوتاتون به هم احتیاج دارین برای ادامه این زندگی
پوزخندی زدم و گفتم
-از کدوم زندگی حرف میزنی
-شووکا
-دنبال کار میگردم قراره یه خونه نزدیک خونه خاله اجاره کنم و همینجا زندگی جدید رو شروع کنم ، حال و هوای رشت حالم و خوب میکنه امین
-لجبازی نکن دختر ، اگه الان برنگردی شاید بعدا پشیمون بشی
-برگرد و بگو شوکا گفت کاش هیچ وقت تقدیر ما رو سرراه هم قرار نمیداد
-اون نمیدونه من اومدم دنبالت ؛ در واقع تو شرایطی نبود که حتی بهش بگم وگرنه مطمئن باش حتما خودش میفتاد دنبالت
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم
-مگه شرایطش چطوره
من من کنان گفت
-چطوری بگم راستش ..
-د بگو دیگه جون به لبم کردی ، اتفاقی افتاده واسش

راستش راستش ، دیگه به برگشتش امیدی نیست ،شاید فقط یه معجزه بتونه به این زندگی برگردونتش
با ترس و دلهره وبا قلبی که انگار یه لحظه از تپیدن ایستاده بود با پاهای لرزون روی پله خونه ای نشستم ،امین با ترس بهم نزدیک شد و گفت
-شوکا خوبی
بطری آبی جلوم گرفت و گفت
-یکم بخور ، چت شد یهو دختر
یکم از آب خوردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم
-سهراب من چش شده امین ، چرا درست و حسابی نمیگی بهم
-داره قاطی مرغ و خروسا میشه اگه نجنبی از دست میره
با اون حال داغون یهو تمام تنم گر گرفت و حس کردم جریان خون توی رگام چند برابر شده با عصبانیت بهش نگاه کردم و از جام بلند شدم و بطری آب رو به سمتش پرت کردم و گفتم
-احمق
دنبالم میدوید و صدام میزد
-شوکا وایسا ،غلط کردم ای بابا ، ببین شوخی بود دیگه تمومش کن ؛ولی جدی جدی دارن زنش میدن باید برگردی ،شوکا با تو ام وایسا
با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم
-به جهنم که داره زن میگیره ، از اولشم معلوم بود آقا سرش گرم کجاست ، تو هم برگرد امین تا نزدم نکشتمت
کنار رودخونه رسیده بودم و روی اولین سنگ بزرگ نشستم و پاهامو بردم داخل آب تا کمی از عصبانیتم و گرمای تنم کم شه ، امین روبه روم نشست و گفت
-خودت خوب میدونی سهراب چقدر دوست داره ،خودت خوب میدونی اگه تن به ازدواج داره میده تنها دلیلش خانوادش هستن
پوزخندی زدم و گفتم
-خوبه ک به حرف خانوادش گوش داد
-شوکا اون برای تو با خانوادش خیلی جنگید اما هیچ جوره نمیشه ،از طرفی هم که تو جا خالی دادی و اومدی اینجا
-سهراب بهترین کارو کرد، کنار اومدن با خانواده از همه چیز مهم تره ،حتی از این عشق
-شما بدونه هم نمیتونین
-فعلا که اون خوب تونسته با این نبودن کنار بیاد ، خدارو چی دید شاید ازدواج کرد و همه چیز توی زندگیش تغییر کرد ، بالاخره آدمیزاد جایزالخطاست
-یا برمیگردی یا ...

-تهدیدم نکن الکی
از روی سنگ بلند شد و گفت
-خودت خواستی ،اگه دیدی سهراب پریشون و حال خراب اومد سراغت بدون کار منه
با خشم بهش چشم دوختم و گفتم
-امین کار احمقانه ای نکن خواهشا ، چیزی دیگه بین من و سهراب نیست ، بذار اونم به زندگیش برسه و کنار خانوادش خوش باشه
-چیزی نیست بعد حالت اینجوری بد شد
-سلامتیش برام مهمه ولی نمیتونم برگردم کنارش ، بذار دوستی بین من و تو باقی بمونه وگرنه مجبورم دیگه جوابتو ندم، منم ی جوری ا این دوری و نبودنش کنار میام
امین که انگار از اصرار زیاد من چیزی دستگیرش نشده بود از روی سنگ بلند شد و گفت
-فک میکردم اونقدر این دوست برات ارزش داره که حرفش و زمین نندازی اما ..باشه هر جور راحتی ،امیدوارم ی روزی از این یهویی رفتن پشیمون نشی شوکا جان



تاريخ : شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ | 11:54 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.