خیلی حسرت دارم که چرا یه جاهایی
نزدم زیر میز، میزو چپه نکردم و نرفتم...
چرا انقدر موندم و تحمل کردم؟
چرا وقتی باید میرفتم، دنبال دلیلی برای موندن میگشتم؟
چرا انقدر سعی کردم همهچیزو بفهمم،
همه رو درک کنم و به همه فرصت بدم،
جز خودم؟
انقدر صبر کردم که یادم رفت
منم یه جایی حق دارم خسته بشم،
ببرم و دیگه نخوام ادامه بدم.
فکر میکردم صبر کردن نشونهی قدرته،
اما نمیدونستم گاهی آدم
از ترسِ بههمریختن همهچیز،
خودشو بههم میریزه.
کاش زودتر میفهمیدم که
قرار نیست برای حفظ هر چیزی،
خودمو فراموش کنم.
قرار نیست هر رفتنی بیرحمی باشه
و هر موندنی نشونهی وفاداری.
شاید بیشتر از همه،
حسرتِ خودمو میخورم؛
خودمی که میتونست زودتر بلند شه و بره،
اما موند، امیدوار موند،
و بیشتر از چیزی که باید، تحمل کرد...
کاش یاد گرفته بودم
همونقدر که برای موندن تلاش میکنم،
برای نجات دادن آرامش خودمم تلاش کنم.